اميرحسيناميرحسين، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

امیرحسین عزیزدل مامان و بابا

اولين عيد با اميرحسين

سال 1394 مبارك امسال اولين سالي بود كه ما سه تايي عيد رو جشن گرفتيم بازم خدا رو شكر مي كنم كه منو لايق مادر بودن دونست اما عيد امسال ............................ امسال عيد تصميم گرفتيم بريم شمال ساعت 11 صبح اول فروردين از جاده هراز راهي شمال شديم اذان گفته بودن كه رسيديم امامزاده هاشم من و بابايي نمازمون و خونديم و ناهار خورديم و ناهار آقاپسر رو هم داديم .. كم كم راه افتاديم سمت آمل ، بعدش بابل و بعد هم بابلسر بابايي دو ساعتي تو بابلسر كار داشت وقتي كارش انجام شد رفتيم محمودآباد و شب اونجا مونديم فرداش كه دوم فروردين بود رفتيم كنار ساحل اما هوا اينقدر سرد بود كه نتونستيم زياد بمونيم و از ترس اينك آقا سرما نخوره برگشتيم ت...
5 فروردين 1394

يازده ماهگيت مبارك

بعد اينهمه تاخير با يه عالمه خبر خوب اومدم روزمرگي هاي من و پسرم اينقدر زياد شده كه  كمتر وقت ميكنم بيام و بنويسيم اما سعي مي كنم يادم نره اما كارهاي جديد گل پسر اول اينكه پسرم  از اواخر بهمن (يازده ماهگي) چهار دست و پا راه ميره خيلي هم تند تند ميره قربونش برم لبه ميز و عسلي و تلويزيون و ..... رو هم مي گيره و چند ثانيه اي مي ايسته اگه تلويزيون آهنگ پخش كنه كه حالت عزاداري داشته باشه سينه ميزنه  يه وقتايي هم يه كوچولو بشكن هاي ريز ميزنه قربونش برم الهي من يه وقتايي كه حالشو داشته باشه دست ميزنه از همه مهمتر يه صداهايي مثل ( ماما ، با با ، به به و .......) از خودش درمياره خلاصه كلي ك...
24 اسفند 1393

همه زندگي مامان

اين عكسها واسه تولد دو سالگي نازنين زهراست كه شما هم  اونجا كلي كيف كردي- 7/9/93 عشق مني تو نفس مني تو بقيه عكسها هم دوربين تكوني مامان و خاله ست قربونت برم ...
11 بهمن 1393

اين روزهاي خوب

بعد از يه حموم خوب عكسهاي دو نفره با يسنا 27/10/93 يه عكس زمستوني با كلاه خاله باف دو حالته هم هست اين شال و كلاه رو خاله بهناز زحمت كشيده برام بافته خواب خوابمااااااا منتظر بابا هستيم من عروسكم   ...
27 دی 1393

عاشقانه اي مادرانه

امروز بيستم دي ماه 1393 سه روز ديگه مونده تا نه ماهگيت تموم بشه تو اين نه ماه چه روزاي تلخ و شيريني با هم داشتيم چه وقتها كه ناخوداگاه از خودم و زندگي متفر شدم چه وقتايي كه با يه نگاه تو صورت معصوم و پاكت همه بديها و سختگيري هاي دنيا رو به دست فراموشي سپردم چه روزايي كه با دلشوره و اضطراب سر كردم كه نكنه يه وقت در حقت كوتاهي كنم تو اين نه ماه وقتايي بود كه واست كم گذاشتم خودم خوب مي دونم پسرم گاهي وقتا پيش اومد كه نتونستم مادر خوبي باشم اما هميشه و هميشه آرزوم فقط خوشبختي و سلامتي تو بوده و هست ...
20 دی 1393

نه ماه در كنار هم

نه ماه از حضورت توي زندگي ما گذشته ، نه ماه با هم زندگي كرديم خوبي داشتيم نگراني داشتيم خنده و بازي و شيطنت داشتيم ، انشااله كه از اين به بعد همش بازي و خنده و شيطوني هاي تو باشه پسر قشنگم اين روزا خيلي فكر مي كنم كه قبل از به دنيا اومدن تو چه زندگي سوت و كوري داشتيم گاهي وقتا پا رو فراتر ميزارم و با خودم مي گم اصلا واسه چي زندگي مي كرديم دعا مي كنم هميشه سلامت و شاد باشي اما از روزانه هامون واست بگم از شنبه تا دوشنبه پيش ماماني مهين هستي و سه شنبه و چهارشنبه پيش ماماني ملي ، سه ماهي ميشه كه دارم ميام سر كار اوايل خيلي واسم سخت بود اما ديگه كم كم عادت كردم الان ديگه دوست داري فقط بازي كني قل ميخوري رو زمين و دور خودت مي چرخ...
15 دی 1393

عكسهاي دو نفره

ميدونم حسابي دير كردم آخه اميرحسين يه سرماخوردگي خيلي سخت گرفته بود و مامانو چند روزي خونه نشين كرد خدا رو شكر الان بهتره اما حسابي اذيت شد طفلكي اول عكسهاي دو نفره با نازنين زهرا رو ميزارم انشااله سر فرصت بقيه عكسها رو مي زارم دوستت دارم پسر قشنگم الهي من فدات شم كه اينقد حق به جانب نگاه ميكني قربون ذوق كردنت برم عزيز دلم من فداي اون نگاه متعجبت بشم ...
3 دی 1393